((عاشق دلسوخته))
به نام او که تک نوازنده گیتار عشق است
ای خدای خوبم ! کمکم کن تا همیشه در زندگی خوب و سالم و موفق باشم .... و افکار و هدفم را با کمک تو و بزرگان به طلا مبدل کنم.... خدایا ! کمکم کن تا بجایی برسم که دل تمام بنده هات رو شاد کنم و از شادی آنها لذت ببرم ... آرزو میکنم در سال ۸۸ این دعای من بر همه مستجاب بشه .... ان شاءالله
سجاد قراگزلو همبازی حمید گودرزی در سریال پنجمین خورشید یا حق سلامی با بوی بهار . بوی عشق . بوی معرفت . بوی زندگی ای جدید و .... سلام دوستان عزیز .... میدونم که عید به همتون خوش گذشته و همه شاد و خندان دارین آماده میشین که صبح الطلوع برین مدرسه و مثل همیشه سره کلاس چرت بزنین و معلم شمارو از کلاس اخراج کنه و آخر سال روفوزه شین ....عیب نداره . دنیا ۲ روزه . بخند تا دنیا بهت بخنده.... خوب بچه ها ! برام بگین عید کجا بودین؟ چقدر عیدی گرفتین ؟ به کجا ها سفر کردین ؟ توی سفر چندتا مخ زدین ؟ بعد از مخ زدن چیکار کردید ؟ خوب خلاصه تعریف کنید که عید ۸۸ خوش گذشت یا نه !!!! من یه ۴.۳ روز با برو بچ کیش رفتم . خوب بود . خوش گذشت . هوا هم خیلی عالی بود . بعد اومدم تهران . با چندتا از بچه ها قرار گذاشتم رفتم فیلم اخراجی های ۲ رو دیدم . عیدی هم یه نیم سکه . یه ربع . یه ادکلن . با ۱۸۶ هزار تومن رفت تو حساب سیبام....البته به غیر از ادکلن!!!!! یه فیلمنامه کوتاه ۱۵ دقیقه ای نوشتم و اسمشو گذاشتم ( جانبازی غریب ) ! این داستان کوتاه در باره ی زندگی واقعی یک جانباز هست که در مضمون مشکلات و اتفاقاتی که در جامعه برای این جانباز رخ میده و دولت هم این قضایا که بیشمارند چشم پوشی میکنه رو . به تصویر میکشه .... تو این تعطیلات عید پیش تولیدشو در یکی از دفاتر سینمایی شروع کردم.... از بازیگران حرفه ای تئاتر استفاده کرد م و در حال حاظر ... دنبال لوکیشن مناسب و مجوز از نیروی انتظامی هستیم .....اگه خدا بخواد حدودا تا حداکثر ۳ روز دیگه این فیلم کوتاه رو برای جشنواره کلید میزنم .... در ضمن ! با اسرار خوانندگان وبلاگ .. در روزهای آینده قسمتی از سکانس های فیلم قرنطینه ( بازی من حمید گودرزی ) و قسمتی از فیلمنامه قلب خاکی خودم که ساختمش رو برای شما میذارم .... خوب دیگه حرفی برای گفتن نمانده الا تشکر از دوستانی که برای من وبلاگ ساختن . ( خانم پریسا . مهرداد عزیز . خانم فرشته و خانم مهرو ) از شما ممنونم . آره ..عکسا باز نمیشن...سعی میکنم در روزهای آینده کاری کنم تا عکسا باز بشن...تورو خدا خانم مهین و ... انقدر سوال نکنید...که مادر ایشون اومده بود یا نه...۱۰۰ بار گفتم نه//////۱۱۱اونی که تو پشت صحنه قرنطینه شما دیدینش یه سیاه لشگره......محمد جان مرسی از لطفت...برام آهنگشو بفرست.
تجسم در تئاتر : اون تئاتر مذهبی که من داشتم کار میکردم که یادتونه!!!! روزهای اول بود که مصطفی رامشی ( کارگردان ) بچه های گروه رو آماده میکرد و ورزش میکردیم و به مدت 20 دقیقه هم تجسم میکردیم..... خدائیش من قوت تجسمم خیلی خیلی بالاست...تو گروه ما 4 خانم و 5 پسر بودیم که کار می کردیم......اولین روزی که تجسم کردیم، سوالش در مورد دریا و ساحل و آدمهای اطراف دریا بود....ما مثل یک دایره روی زمین خوابیده بودیم و چشمامونو بسته بودیم....و بهترین فرد از نظر تجسم کسی بود که قشنگترین تجسم تعریف کنه..... ما خوابیدیم و تمرکز کردیم و مصطفی هم صحنه رو برای ما توصیف میکرد.....همه ساکت بودند ، و داشتن تمرکز میکردند ، یهو تجسم من اوج گرفت و بلند زدم زیر خنده، یهو مصطفی داد زد گفت کی خندید؟ من دستمو بلند کردم گفتم من بودم....مصطفی چون هیچ وقت نمیتونست به من توهین کنه گفت سجاد جان همه تو حس رفتن اونوقت میزنی زیر خنده!!! گفتم شرمنده ، براتون تعریف میکنم.....خلاصه وقت تموم شد و همه افکار تجسمی شان را تعریف کردن و نوبت رسید به من ، بعد همه ادعا کردن چون من زدم زیر خنده افکار اونا خراب شده ، من به مصطفی گفتم میشه تنهایی برات تعریف کنم ، یکی از بچه های گروه گفت نه ! باید تو جمع تعریف کنی ، گفتم خیلی خوب ، پس خانم ها زیاد توجه نکنید.......گفتم من در اعماق دریا بودم و خانواده های زیادی داشتن تو دریا شنا میکردند و هوا هم خیلی خوب و آفتابی بود ، یهو دیدم یه چیزی از شلوارکم داره وول میخوره میاد بالا ، یه آن دیدم یه ماهی نامرد تو شلوارکمه یهو یه کار ناشایست انجام داد، حالا هی من داد میزدم کمک کمک ، کسی به دادم نمیرسید ، از هم بدتر اینکه اون ماهی ، دوستاشو صدا زد یهو یه گله ماهی به من حمله کردن......بقیه داستانو سانسور میکنم یه وقت پس فردا برام حرف در نیارین.....بعد مصطفی یه مزاح کرد!!! همه بچه های گروه زدن زیر خنده ، و قشنگترین تخیل رو نصیب خودم کردم.....داستان ماهی ادامه دارد!!!!! چهار شنبه سوری : من امسال نمیخواستم برم بیرون ، بالاخره آدم هایی مثل من تو این روزها دوست و دشمن خیلی دارن....بالاخره به سرم زد ، به یکی از بچه ها زنگ زدم با ماشین اومد دنبالم رفتیم اینور اونور ، خیلی جاها سر زدیم ، تو تهرانپارس همه مست بودن ، اصلا نمیدونستن دارن چیکار میکنن ، پارک ملتم همه دنبال دختر بازی بودن ، همه جا هم که جنگ بود ، توپ وخمپاره دوشکا شلیک میکردن ، یه کوچه بود دختر پسرا آهنگ گذاشته بودن و داشتن میرقصیدن ، منم رفتم تو جمعشون یه عرض ادبی کردم ، پایین تر از اون کوچه یه آتیش خیلی بزرگ درست کرده بودن و جمعییت خیلی زیادی دورش بودن ، و اونایی که خیلی از اونا داشتن از رو آتیش میپریدن ، یه دو تا دختر مارو شناختن بعد از گفتمان اسرار زیادی کردن تا منم از رو آتیش بپرم ، البته من خیلی دل و جرات این کارارو دارم ، ولی خوب الان برای من مناسب نیست تا از این کارا بکنم، بگذریم اینا اجبار کردن تا از رو آتیش بپریم ، من اول خلوص نیت کردم بعد دویدم تا از رو آتیش بپرم ، خدا اون روزو برای شما نیاره ، نمیدونید تو اون لحظه پریدن چی به من گذشت ، خدا روز بد نیاره نمیدونم کدوم نامردی قبل از اینکه من بپرم ، از این کپسولی ها انداخته بود تو آتیش ، من تا پریدم زیرم ترکید ، جون شما انگار رو هوا بال در اورده بودم ، نگو از موج این کپسول که به زیرم وارد شده بود من احساس کردم دارم بال میزنم ، خلاصه پاهام بی حس شده بود ، روتون به دیوار شب تا صبح هم نتونستم دستشویی برم....خلاصه......خواهشن از فردا در مورد مسائل شخصیم سوال نفرمائید......پایان افتادن حمید از روی براوو در فیلم قرنطینه : سر فیلمبرداری قرنطینه بودیم که در فیلمنامه سکانسی وجود داشت که در خیابانی بلند حمید پشت من . ترک موتور براوو بشینه و من مسیری را طی کنم...اونشب شب بدی برای حمید بود که اتفاقی جالب از نظر من و اتفاقی بد از نظر حمید رخ داد...ما تو زمستون داشتیم کار میکردیم...هوا خیلی سرد بود و بدتر از همه اون سکانس رو به خاطر خلوت بودن خیابون ساعت ۵/۲ نصف شب گرفتن و منم با یک تیشرت نازک داشتم می لرزیدم...حمید از موتور خیلی میترسه...و مودام هی تو گوش من میخوند سجاد تو رو خدا یواش برو...خلاصه کارگردان حرکت داد و من راه افتادم....اول به اسرار حمید خیلی آروم رفتم بعد کارگردان جلوی یه ملت داد زد سجاد چرا یواش میری...من یواش یواش تند رفتم .. هوا هم سرد بود منم با تیشرت داشتم میلرزیدم ....یهو نامرد موتوره رو دور افتاد ...نگو ترمزشم خراب بود...خلاصه با سرعت از روی یه دست انداز پریدم بعد موتور خیلی سبک شد....یه لحظه پیش خودم گفتم ...من که هستم ...موتورم که هست ...یهو عقبو نگاه کردم دیدم حمید لنگ به هوا رو زمین افتاده....خدا رو شکر زیاد آسیب جدی ای ندید....پیام اخلاقی این خاطره این بود که سوار موتور نشید ....اگرم سوار میشید از ترمزهای آن اطمینان کامل داشته باشید......پایان ادامه خاطرات در روزهای آینده سجاد قراگزلو ... متولد 22 تیر سال 1369 در تهران ، با ایمان ، خوب . یه خورده با نمک . زرنگ در عین حال ساده و متین . دانش آموزی شر ولی با ادب . !!!! تحصیلات : دیپلم کامپیوتر در هنرستان احسان منطقه 8 ، دیپلم هنر به صورت غیر حضوری در هنرستان مالک اشتر، الان دارم پیش هنر میخونم . بچه نیرو هوایی ، عاشق اهنگ و موزیک و خواننده مورد علاقه (محسن چاوشی ، خوآنکو جیپسیکینگ ) ، هر شب به مدت 2 ساعت معمولا در ساعت 24 تا 2 ورزش میکنم ( آی کی دو ، ذن ) به جز فصل زمستان ، در حال حاضر بی ماشین ولی سعی میکنم با پول خودم یه ماشین خوب بخرم ولی یه موتور شهاب مدل هارلی دی ویسون دارم ! امین اسم مستعار منه ... اسمی که دوستانم صدا میزنند . از تنها چیزی که تو این دنیا ازش بیزارم فقط زورگویی ...! اسمی هم برای وبلاگم گذاشتم ( عاشق دلسوخته ) من عاشق هستم و میمانم ، این وبلاگ ترکیب شده از جملات عاشقانه و با پیشنهاد دوستان بازیگری من است . من مغرور به چیزی که هستم ، نیستم و همه کس برای من قابل احترامن و همه رو دوست دارم ...!
چه جوری بازیگر شدم : من از بچگی عاشق بازیگری بودم ، خیلی دوست داشتم مشهور بشم ، دست تقدیر با من یار بود و با منوچهر هادی که همسایه ما بود آشنا شدم ، هادی اون زمان تو فیلم آژانس دوستی مدیر تدارکات بود ، که من شناختمش ... یواش یواش بهش کنه شدم ، اونم منو خیلی دوست داشت آخه بچه بودم اونم یه جورایی حال میکرد که منو سره کار بذاره ، فکر نمیکرد که در آینده یه همچین کارگردان قدری میشه ، ولی همیشه بهم قول میداد که منو ببره فیلم بازی کنم .... منم تو مدرسه دوران دبستان تو گروه تئاتر رفتم ، که زمان گذشت و منوچهر هادی روز به روز پله های ترقی رو با زحمت زیاد گذروند و بعد از دستیاری کارگردانانی چون اصغر فرهادی ، داریوش فرهنگ ، بهروز افخمی و ... تصمیم گرفت یک تله فیلم بسازه ، که محرم سال 84 بود ، خودش اومد در خونمون منو برد دفتر سینمایی ، از من تست نگرفت چون هر وقت میرفتم در خونشون کنه شم یه رول میداد بازی میکردم ، که تهیه کننده ام از من خوشش اومد بالاخره من اولین کاره حرفه ایم و در سال 84 ( نقش سوم ) در فیلم تلاطم شروع کردم . این داستان واقعی من بود آخه متاسفانه خیلی ها حتی از دوستان خیلی نزدیکم گفتند من پول دادم رفتم بازی کردم ولی پدرم اوایل کار بسیار با این قضیه مخالف بود ولی پس از گذر زمان و تبریک دوستان و آشنایان در مورد من پدرم دیگه مخالفت نکرد .
کار اولم سینمایی تلاطم در سال 84 : تلاطم مضمونی اجتماعی داشت که زندگی یه خانواده قشر پائین جامعه و زندگی یک جانباز رو به تصویر میکشید ، نقش اول زن رو بهاره افشار
کار دومم سینمایی تصادف در سال 85 : تصادف دومین کار من بود که در سال 85 بازی کردم ، اونجا هم نقش سوم فیلم درتصادف داشتم ، ولی متاسفانه با یک گریم متفاوت ، تو فیلم تصادف موهای منو با ماشین شماره 4 برای اولین بار تو زندگیم زدند . موقعی که خانم مهری شیرازی موهای منو میزد من گریه میکردم ، ازم سوال کرد که چرا گریه میکنم ، به ایشون گفتم آخه تا حالا انقدر خودم زشت ندیده بودم . البته بعد از اینکه گفتم همه زدیم زیر خنده !!! در تصادف : کارگردان : منوچهر هادی و بازیگران : کامبیز کاشفی ، بهناز جعفری ، شبنم فرشاد جو ، تورج فرامرزیان ، سجاد قراگزلو ، سینا رازانی .
کار سومم سینمایی قرنطینه در سال 86 بخش مسابقه جشنواره و اکران عمومی در سینما : قرنطینه بهترین موقعیت و شانسی بود که من تو این سن داشتم ، میتونم بگم با این فیلم بجای یک پله ترقی حداقل یه 5 ، 6 تا پله رو گذروندم ، چرا میگم بهترین موقعیت چون : 35 بودن کار ، بازیگران حرفه ای ، نقشم ... من تو این فیلم از نظر تایم بازی نقش دوم را داشتم ، ما این فیلمو در مهر سال 86 شروع کردیم ، من هم قرار دادم تو این کار خیلی بالا بود هم تونستم تجربه فراوانی چه از بازیگران و چه از گروه کسب کنم . و حتی به خاطر قرنطینه با پیش تولید حدودا 3 ماه مدرسه نرفتم با اینکه سال سوم کامپیوتر بودم ، بعضی از درسام نهایی و از آن طرف به دنبال پاس کردم درس های تخصصی رشته هنربودم ، خیلی سخت بود ، ولی خدا رو شکر تونستم با تلاش زیاد از همشون به خوبی برسم و بگذرم . خوب نمیشه نادیده گرفت اینا فقط لطف خدا بوده که شامل حال من شده .... خوب بگذریم بعد از فیلمبرداری قرنطینه همزمان تدوین کار توسط بهروز افخمی شروع شد و تمامی مراحل کار به خوبی راست و ریس شد و قرنطینه به جشنواره فجر رفت ، و در جایگاه فیلم اولی ها ، یکی از سه فیلم برتر شد . تو جشنواره خیلی از کارگردانها و سینما دانان منو شناختند و باز هم میگم تنها لطف خدا بود و کمکی هم از منوچهر هادی عزیز ...! در قرنطینه نویسنده و کارگردان : منوچهر هادی ، بازیگران : رضا عطاران ، حمید گودرزی ، نیوشا ضیغمی ، رضا رویگری ، افسانه بایگان ، شهره سلطانی ، سجاد قراگزلو ، خاطره حاتمی ، ایمان صفا .
دوران معروفیت بعد از اکران عمومی قرنطینه در سینما : متاسفانه قرنطینه در بدترین و بدموقع ترین شرایط سال به اکران عمومی رفت ، هفته سوم اردیبهشت تا هفته دوم تیر ، یعنی زمان امتحانات خرداد ماه ، ایام فاطمیه و رحلت امام خمینی ، واقعا نمیشه گذشت از این مافیای سینما ، هر فیلمی که خودشون دوست دارن یا پشتشون گرم رو در بهترین موقع سال میندازن ، ولی خوب خدا رو شکر با این همه بد بیاری قرنطینه تو تهران و شهرستانها فروش خوبی کرد . سرمایه گذار فیلم هم به اون چیزی که میخواست ، رسید . بریم سره معروفیت ، خوب هر کی که قرنطینه رو دیده باشه منو میشناسه اگرم به یاد نداشته باشه ولی باز هم به چهره من خیره میشه ،حتی انقدر اتفاق افتاده که بعضی ها اومدن جلو از من سوال کردند که منو کجا دیدند خیلی به نظرشون آشنا میومدم ... منم خوب به خاطر اینکه احساس غرور بهم دست نده بهشون میگفتم ... از نظر من بازیگری یه فاکتورهای خوب داره یه فاکتورهای بد ،اول از خوب : خیلی بهم احترام میذارن ، با من عکس میگیرن ، همه جا هوام دارن ، به مثال مدیر هنرستانم در این رابطه خیلی کمکم کرد ، حتی بعضی از دوستان خیلی جاها دعوتم میکنند وبا ماشین دنبالم میان و ... اما بد : متاسفانه بعضی ها هم چه از دوست نزدیک گرفته یا دیگران ، چشم ندارن آدم ببینند ،برای آدم شایعه درست میکنند ، مسخره میکنند ، حتی دعوا هم میکنند تا حسادتشون خالی شه ، و خیلی کار های دیگه تا اسم طرف خراب کنند ولی خدارو شکر من به هیچ کدوم از اینا اهمیت نمیدم ، حتی نگاهشونم نمیکنم ..تا حالا هم دو بار خط موبایلم عوض کردم .....! کار چهارمم که نقش کوتاهی در سریال عملیات 125 داشتم : البته من این رو ، یک کار به حساب نمیارم ولی چون با بهروز افخمی کار کردم ، افتخار گفتنش دارم ... آقای افخمی در باکس مونتاژ قرنطینه منو دید و خیلی هم از من خوشش اومد ،و گفتند اگه تو 125 نقش اصلی هم سن منو داشتند به من میدادند، البته ایشون سره صحنه قرنطینه هم میومد ... تنها تو تدوین منو ندیده بود . من تو 125 قسمت دوم با ایمان صفا بازی داشتم .... ناگفته نمونه ایمان صفا در نقش ( حسین لطیفی ) در 125 اونم همسایه ماست و از طریق نقش کوتاهی که در قرنطینه ( نقش سامان کارگر مبل فروشی) داشت ، تونست در عملیات 125 بازی کنه ....!
پیشنهادهای کارگردانان به من و کارهایی که بعد از قرنطینه انجام دادم : بعد از اکران قرنطینه خیلی به من از دفتر های سینمایی پیشنهاد شد ، آقای نادر مقدس ( کارگردان ) به من پیشنهاد یه تله فیلم داد و خانم مرضیه برومند منو برای سریال جدیدش خواست و ... ، این تنها دوتاش بود ، خوب بعضی پیشنهاد ها قراردادش خوب نبود و بعضی ها هم نقش متناسب با الان من نبود ، حتی اون دفترایی که میرفتم ، سره هر کدومش دوستانم میبردم تا کارگردان اونا رم ببینه و خوشبختانه الان دو تا از دوستانم بنام تارا طریقت و میثم طاهری دارن فیلم بازی میکنند. و یکی دو مورد هم منوچهر هادی گفت نرو ، آخه من هرجایی میرفتم اول با ایشون مشورت میکردم . به طول یکماه من و دوستم تصمیم گرفتیم یک فیلم کوتاه بسازیم ، نام این فیلم ( از پشت شیشه های مات ) بود که کارگردانیش محمد رضا تیغ بندان و من هم مشاوره کارگردانی و برنامه ریزیش انجام دادم ...این فیلم کوتاه قرار شده به جشنواره خارج از کشور فرستاده بشه ، بعد از این فیلم کوتاه خودم یک فیلمنامه 50 دقیقه ای به نام قلب خاکی رو نوشتم و در خانه سینما ثبتش کردم و در تیر سال 87 پیش تولیدش شروع کرده و خودم ساختمش ...البته جا داره که از آقایان منوچهر هادی ، سعید دولتخانی ، رضا عطاران و خانم افسانه بایگان که بسیار منو تو ساخت این فیلم نیمه بلند کمک کردن ، تشکر کنم . من بیشتر از بازیگرای تئاتر برای این فیلمم استفاده کردم از جمله بازیگرکمدین تئاتر ( دو خواستگار برای رعنا ) مصطفی رامشی ، و بازیگران دیگر : مهرداد رحمتی ، میثم طاهری ، سعید سبزعلیزاده ، سپیده فرزام ، سارینا رهجو و ... استفاده کنم . البته دوست داشتم از بازیگران چهره برای این فیلم استفاده کنم ولی چون سرمایه این کارو خودم گذاشتم و از کسی کمک نگرفتم و خیلی ریسک داشتم برای همین نخواستم خرجم زیاد بشه .... به امید خدا بعد از تمام شدن کارهای مونتاژ و آهنگ سازی قلب خاکی ، به دنبال فروش فیلم به شبکه ها و صدا سیما میرم ......
کار پنجم من بازی در سریال پنجمین خورشید به کارگردانی علیرضا افخمی خوب پس از مدتی دوری از کار از دفتر آقای افخمی زنگ زدن و منو برای نقش کوتاه سروش برای این سریال انتخاب کردن.بعد از چند بار رفت وآمد به دفتر قرار خودمو برای سریال بستم. الان که دارم این نوشته هارو تایپ میکنم تازه قسمت پنجم این سریال داره فیلمبرداری میشه...من فعلا در قسمت اول بازی کردم.. هنوز که هنوز بچه ها فیلمنامه ندارن و نمیدونن که داستان آخرش چی میشه...خوب بالاخره آقای افخمی غیر از هیجان دادن به مردم سعی میکنه که هیجان هم توی کار زیاد باشه....البته خودمم هنوز نمیدونم که در چند قسمت کار قرار است بازی کنم . بازیگران این سریال . حمید گودرزی . مریم کاویانی . مهدی سلوکی . انوشیروا ن ارجمند . سجاد قراگزلو . حسن نجفی. نویسنده و کارگردان : علیرضا افخمی
کار ششم من سینمایی تقاص در سال ۸۷ در این تله فیلم من یکی از کاراکترهای اصلی داستان هستم و ریشه داستان روی من متمرکز است... اسم من در این فیلم سیامک . که نقش یه پسر عاشق رو بازی میکنه و بخاطر عشقش با ضد قهرمان های داستان میجنگه..... این تنها فیلم من است که در بعضی از صحنه های اکشن فیلم بدن منو لخت نشون میدن....و برای نشان دادن بدن من حدودا تولید کار به اندازه ۳ هفته دنبال مجوز از وزارت ارشاد پیگیری میکند.... بازیگران : سجاد قراگزلو . خاطره حاتمی . هما روستا . ایرج نوذری . چکامه چمن ماه . مجید مشیری.آتنا پژوهش . کارگردان : میر حسین مظلومی
من هر چه هستم ، همانم در پناه حق عاشق : عشق داشتن یا علاقه داشتن به کسی که از صمیم قلب دوستش داشته باشی ، با تمام وجود او را بخوای ، به خاطر اون هر کاری بکنی ، قید خیلی چیز هارو بزنی ، ارتباطت با خیلی ها قطع کنی ، حتی از جون براش مایه بذاری ، شبها قبل از خواب و صبح ها با نگاه او بیدار بشی ، ولی در آخر ... دلسوخته : دلسوخته کسی است که به خاطر چیزی که از دست داده است از تمام وجود بسوزد ، تنها کسی است که میتوان اشک واقعی را در چشمان او نظاره کرد ، کسی که یه عمر منتظر است تا به اون چیزی که میخواد برسه ، ولی در آخر ... با این جملات میتوان « عاشق دلسوخته » را معنی کرد ، آره ...اون چیزی که شما میخواین بدونید همین ..! الان تو این دوره زمونه عشق واقعی پیدا نمیشه ، عشق چی ؟؟؟ عاشق چی ؟؟؟ راحت تر بگم ، همه دنبال هوس ، پول ، شهرت ، و خیلی چیزهایی که از گفتنش بی ذارم .... شاید یکی از شماها بهم بخنده و ازم سوال کنه که تو دیگه چرا از این حرفا میزنی ؟؟؟ تو که هم پول داری هم اینکه به هرکی بخوای راحت میتونی برسی ؟؟؟؟ نه به خدا اینطوری نیست ، قبلانم خیلی از دوستانم در این مورد با من صحبت کرده بودن ، ولی من هیچ کدوم از این چیزارو قبول ندارم ، اگه آدمش بودم الان وضعم این نبود ، خیلی از دوستانم دنبال همچین عشقی رفتند آخرش با گریه و پشیمونی اومدند . یه جمله دوستانه به اون کسانی که حرف منو درک میکنند و قبولم دارن : تو رو خدا دنبال این جور عشقها نباشین ، عاشق واقعی کسی که به عشقش نرسه و همیشه این عشق در قلب خودش نگهداره و آرزوی موفقیت براش کنه تا حداقل اون تو زندگیش لذت ببره ... همین !
دروغ فاحش بس شنیدم داستان بی کسی ، بس شنیدم قصه دل واپسی ، قصه عشق از زبان هر کسی ، گفته اند از نی حکایت ها بسی ، حال بشو از من این افسانه را ، داستان این دل دیوانه را ، چشمهایش بویی از نیرنگ داشت ،دل دریغا سینه ای از سنگ داشت ، با دلم انگار قصد جنگ داشت ، گویی از با من نشستن ننگ داشت ، عاشم من عاشقم من قصد چنین کار نیست ، لیک با عاشق نشستن عار نیست ، کار او آتش زدن من سوختن ، در دل شب چشم بر در افروختن ، من خریدن ناز او نفروختن ، باز آتش در دلم افروختن ، سوختن در عشق را از بر شدیم ، آتشی بودیم و خاکستر شدیم ، از غم این عشق مردن باک نیست ، خون دل هر لحظه خوردن باک نیست ، آه میترسم شبی رسوا شوم ، بدتر از رسواییم تنها شوم ، وای از این سیر و از آن کمند ، پیش رویم خنده پشتم پوز خند ، بر چنین نا مهربانی دل نبند ، دوستان گفتند و دل نشنید پند ، خانه ای ویران تر از ویرانه ام ، من حقیقت نیستم افسانه ام ، گر چه سوزد پر ولی پروانه ام ، فاحش میگویم که من دیوانه ام ، تا به کی آخر چنین دیوانگی ، پیلگی بهتر از این پروانه گی گفتمش آرام جانی گفت : نه ! گفتمش شیرین زبانی گفت : نه ! گفتمش نا مهربانی گفت : نه ! میشود یک شب بمانی گفت : نه ! دل شبی دور از خیالش سر نکرد ، گفتمش افسوس او باور نکرد ، خود نمیدانم خدایا چیستم ، یکنفر با من بگوید کیستم ، بس شنیدم آه از دل بردنش ، آه اگر آهم بگیرد دامنش ،با تمام بی کسی ها ساختم ، وای بر من ساده بودم باختم ، دل سپردن دست او دیوانگیست ، آه غیر از من کسی دیوانه نیست ، گریه کردن تا سحر کار من است ، شاهد من چشم بیمار من است ، فکر میکردم که او یار من است ، نه فقط در فکر آزار من است ، نیتش از عشق تنها خواهش است ، دوستت دارم دروغی فاحش است ، یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت ، بغض تلخی در گلویم کرد و رفت ، مصحب او هر چه باداباد بود ، خوش بحالش کی انقدر آزاد بود ، بی نیاز از مستی می شاد بود ، چشمهایش مست مادرزاد بود یک شب از عمر سیرم کرد و رفت................. من جوان بودم پیرم کرد و رفت .
« شما عظیمتر از آن هستید که می اندیشید » 1- بزرگترین لطمه حیات مرگ نیست! بزرگترین لطمه آن چیزی است که درعین حیات در درون ما میمیرد . ( نورمن کوزینس ) 2- انسان مجموعه ای از آنچه دارد نیست بلکه مجموعه ایست از آنچه هنوز ندارد ، اما میتواند داشته باشد . ( سارتر ) 3- آثار هنری به دو دلیل ارزشمندند ، اول اینکه توسط استادان بوجود آمده اند و دوم اینکه تعدادشان کم است . شما گنج پر ارزشی هستید زیرا توسط بزرگترین استادان خلق شده اید و فقط یکی هستید . ( آگ ماندینو ) 4- بزرگی در احترام داشتن نیست ، بلکه در شایستگی احترام است . ( ارسطو ) 5- به دنبال آنچه میخواهید باشید اما از آنها به عنوان ابزاری برای اثبات ارزش خود استفاده نکنید . ( وین دایر ) 6- ما سه چهارم از اصالت وجودی خود را به قیمت شبیه شدن به دیگران از دست میدهیم . ( آرتور اسکوفنور ) 7- به من نگوئید تو را دوست دارم ، به من نشان بدهید . هزار ها راه برای نشان دادن این امر وجود دارد و یکی از آنها گوش دادن است . ( لئو بو سکالیا ) 8- سرزمینی از آن زندگان است سرزمینی از آن مردگان « عشق » پل میانی است . عشق تنها حقیقت و تنها مایه بقاست . ( تورنتون ) 9- دل چوخالی شود از عشق به دور اندازش ... شیشه بی باره چوگردید شکستن دارد 10- اگر خودم به فکر خودم نباشم چه کسی خواهد بود . اما اگر فقط به فکر خودم باشم چه هستم . ( هیلل ) 11- موفقیت در ازدواج فقط بسته به این نیست که ما شخص مناسبی برای خود پیدا کنیم در این است که ما خود نیز شخص مناسبی باشیم . 12- یک همسر جفت آدم نیست ، او کل تقدیر انسان است . ( مثل هندی ) 13- به خدا نگوئید چه مشکل بزرگی دارم به مشکلات بگوئید خدای بزرگی دارم ( آنتونی رابینز ) 14- مایوس نباش زیرا ممکن است آخرین کلیدی که در جیب داری قفل را بگشاید . ( ترویتی دیک ) 15- هیچ چیز برای کسی که میخواهد ترقی کند غیر ممکن نیست . 16- بدترین کلمات نمیتوانم ، نمیدانم ، نمی شود است . ( ناپلئون هیل) 17- من در جهان یک دوست داشته ام و آن هم خودم بوده ام . ( ناپلئون بناپارت ) 18- اندیشه های خود را شکل ببخشید و الا دیگران اندیشه های شما را شکل میدهند . خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی میکنند . 19- آنقدر شکست می خورم تا راه شکست دادن را بیاموزم . 20- امروز کسی محرم اسرار کسی نیست ، من تجربه کردم که کسی یار کسی نیست ، بیهوده مکن وقت گران صرف رفیق ، وقت صرف کسی کن که دلش مال کسی نیست . 21- دنيا گلي است كه گلبرگ هايش خيالي و خارهايش حقيقي است! یادمان باشد اگر خاطره مان تنها شد ، طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم. اگر در اولین قدم موفقیت نصیب ما میشد ، سعی و تلاش معنی نداشت . دیگه یار نمیخوام ، وقتی که می بینی عشق دروغه ، چراغش بی فروغه ، آخه وقتی که وفا نیست ، عشق و عاشقی چیست....؟؟؟؟؟ برای زیستن 2 قلب لازم است ، قلبی که دوست بدارد و قلبی که دوستش بدارند ...! زندگی عرصه یکتای هنرمندی ماست ، هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود ، صحنه پیوسته بجاست ، ای خوش آن نغمه که همه بسپارند به یاد.....!!!
درخواب نازبودم شبی ، ديدم كسي در مي زند در را گشودم روي او ، ديدم غم است درمي زند كاش ميشد اشك را تهديد كرد
ساده باش مثل زندگي ،
من نيرو خواستم و خداوند مشكلاتي بر سر راهم قرار داد تا قوي شوم. من دانش خواستم و خداوند مسائلي براي حل كردن به من داد. من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به من قدرت تفكر و زورو بازو داد تا كار كنم. من شهامت خواستم و خداوند موانعي بر سر راهم قرار داد تا آنها را از ميان بردارم . من انگيزه خواستم و خداوند كساني را به من نشان داد كه نيازمند كمك بودند . من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت كنم. "من به آنچه ميخواستم نرسيدم اما آنچه نياز داشتم به من داده شد." برايم نوشت: هيچ وقت عاشق نشو، صداي خرد شدن استخوانهايت را هم نخواهي شنيد.
میگن دنیاست حیرونه میگم نه دل پریشونه وقتی که پشتت خالیه یا تکیه گات پوشالیه حتمی زمینت میزنن امیدتم خیالیه با این چیزایی که دیدم ترسم گرفت که ترسیدم دلم میخواد زار بزنم سرمو به دیوار بزنم زمین و زمونو بدوزم گر بگیرم تا بسوزم یه دل دارم کارش شکستن شده کار دیگش تنها نشستن شده دلم میخواد زار بزنم سرمو به دیوار بزنم زمین و زمونو بدوزم گر بگیرم تا بسوزم من که تو لاک خودم بودم یه عمریه که من مردم نمیدیدی مگه هر روز سر خاک خودم بودم
شب هاي هجران را سحر کن/ به عشق خود دلم را شعله ور کن/ در اين شبهاي سرد بي ترنم لبانم را پر از شير و شکر کن/ دل ما چشم در راه تو مانده است سفر را اي پرستو مختصر کن/
گر اشک ها نبود .. داغ سینه ها سرزمین وداع را میسوزاند (( نوید )) اگر تو شاعری من بچه شیرم دو دستت بر زمین اونت به اینم (( صبور ))
براي عشق تو در قلبم سه کوه ساختم اولي کوه وفا دومي کوه صداقت سومي....... کوهي که هر وقت بهم گفتي دوست ندارم از اون بندازمت پايين ......... خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام !!!!! هرگاه دلت هوایم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند.... شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم .... هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد. من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد. اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي من دزديد زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد .... يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه میزنم.... اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه .... دیگه یار نمی خوام وقتیکه می بینی عشق دوروغه چراغش بی فروغه آخه وقتی که وفا نیست عشقو عاشقی چیست؟؟؟؟؟؟ خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد ... ميگي گل رو دوست داري ولي ميچينيش... ميگي بارون رو دوست داري ولي با چتر ميري زيرش... ميگي پرنده رو دوست داري ولي تو قفس ميندازيش... چه جوري ميتونم نترسم وقتي ميگي دوستم داري؟؟؟ مي دونستي اشک از لبخند با ارزش تره؟چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما فقط واسه کسي اشک مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي... دستي نيست تا نگاه خسته ام را نوازشي دهد. اينجا ،باران نمي بارد... فانوسهاي شهر، خاموش و مُرده اند دست هاي مهرباني ،فقيرتر از من اند...! نامردمان عشق نديده ، خنجر کشيده اند بر تن برهنه و بي هويتم ! دلم مي خواهد آنقدر بنويسم تا نفسهايم تمام شود... محاکمه عشق جلسه محاکمه عشق بود ، و عقل که قضیه این جلسه بود عشق را محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی « فراموش » کرد . قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند. قلب شروع کرد به طرفداری از عشق....... آهای چشم : مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی ؟ ای گوش : مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی ؟ وشما پاها که همیشه آماده ی رفتن به سویش بودید . حالا چرا این چنین با او مخافید؟ همه اضا روی بر گرداندند و به نشانه ی اعتراض جلس را ترک کردند . تنها عقل و قلب در جلسه ماندند. عقل گفت : دیدی ای قلب ! همه از عشق بیزارند ، ولی من متحیرم با وجودی که عشق از همه بیشتر تو را آزرده ، چرا هنوز تو از او حمایت میکنی؟ قلب نالید و گفت: من بدون عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه ی قلب را تکرار میکند و فقط با عشق میتوانم یک قلب واقعی باشم . پس من همیشه از عشق حمایت میکنم!!!!
« وصال » ای که مدتهاست با من نیستی....../ من همانم که با زیستی........./ رنج هایم را شنیدی باز هم ......./ عاقبت گفتی : غریبه کیستی.....؟/ غریبانه شکستم ، من اینجا تک و تنها....../ دل خسته ترینم در این گوشه ی دنیا........./ ای بی خبر از عشق که نداری خبر از من.../ روزی که تو آیی نمانده اثر از من............/
اگر قرار بود در دنیا جای چیزه دیگری باشم... دوست داشتم که اشک بودم ... که تو چشمات متولد شم .... که رو پلکهات جون بگیرم .... که رو گونه هات جاری شم .... و در لبت بمیرم.....
بزرگترين گناه: سکوت... بزرگترين شجاعت: بگويي دوستت دارم... بزرگترين یا حق 

![]()



![]()



![]()
اي دوستان بي وفا ، از غم بياموزيد وفا
غم با همه بيگانگي ، هرشب به من سر مي زند
مدت لبخند را تمديد كرد
كاش ميشد از ميان لحظه هاي زندگي
لحظه ي زيبا را نزديك كرد
مثل رنگها شاد باش،
مثل كوچه بي نهايت و پر از شميم عاشقي،
ساده باش مثل روستا،
مثل خاك مثل آب،
سادگي همان طراوت است و معني درست عشق هم محبت!!!
زيرا که تنها به دنيا آمده اي و تنهااز دنيا خواهي رفت؛
زيرا که عظمت عشق چنان خرد و ناچيزت ميکند که ديگر حتي
ولي اگر عاشق شدي؛
سرمايه: دوست... بزرگترين اسرار: صداقت... بزرگترين افتخار: عاشق
شدن... بزرگترین هنرعاشق ماندن.


