تبليغاتX
((عاشق دلسوخته)) - خاطرات

((عاشق دلسوخته))

به نام او که تک نوازنده گیتار عشق است

 

تجسم در تئاتر : اون تئاتر مذهبی که من داشتم کار میکردم که یادتونه!!!! روزهای اول بود که مصطفی رامشی ( کارگردان ) بچه های گروه رو آماده میکرد و ورزش میکردیم و به مدت 20 دقیقه هم تجسم میکردیم..... خدائیش من قوت تجسمم خیلی خیلی بالاست...تو گروه ما 4 خانم و 5 پسر بودیم که کار می کردیم......اولین روزی که تجسم کردیم، سوالش در مورد دریا و ساحل و آدمهای اطراف دریا بود....ما مثل یک دایره روی زمین خوابیده بودیم و چشمامونو بسته بودیم....و بهترین فرد از نظر تجسم کسی بود که قشنگترین تجسم تعریف کنه..... ما خوابیدیم و تمرکز کردیم و مصطفی هم صحنه رو برای ما توصیف میکرد.....همه ساکت بودند ، و داشتن تمرکز میکردند ، یهو تجسم من اوج گرفت و بلند زدم زیر خنده، یهو مصطفی داد زد گفت کی خندید؟ من دستمو بلند کردم گفتم من بودم....مصطفی چون هیچ وقت نمیتونست به من توهین کنه گفت سجاد جان همه تو حس رفتن اونوقت میزنی زیر خنده!!! گفتم شرمنده ، براتون تعریف میکنم.....خلاصه وقت تموم شد و همه افکار تجسمی شان را تعریف کردن و نوبت رسید به من ، بعد همه ادعا کردن چون من زدم زیر خنده افکار اونا خراب شده ، من به مصطفی گفتم میشه  تنهایی برات تعریف کنم ، یکی از بچه های گروه گفت نه ! باید تو جمع تعریف کنی ، گفتم خیلی خوب ، پس خانم ها زیاد توجه نکنید.......گفتم من در اعماق دریا بودم و خانواده های زیادی داشتن تو دریا شنا میکردند و هوا هم خیلی خوب و آفتابی بود ، یهو دیدم یه چیزی از شلوارکم داره وول میخوره میاد بالا ، یه آن دیدم یه ماهی نامرد تو شلوارکمه یهو یه کار ناشایست انجام داد، حالا هی من داد میزدم کمک کمک ، کسی به دادم نمیرسید ، از هم بدتر اینکه اون ماهی ، دوستاشو صدا زد یهو یه گله ماهی به  من حمله کردن......بقیه داستانو سانسور میکنم یه وقت پس فردا برام حرف در نیارین.....بعد مصطفی یه مزاح کرد!!! همه بچه های گروه زدن زیر خنده ، و قشنگترین تخیل رو نصیب خودم کردم.....داستان ماهی ادامه دارد!!!!!

 

چهار شنبه سوری : من امسال نمیخواستم برم بیرون ، بالاخره آدم هایی مثل من تو این روزها دوست و دشمن خیلی دارن....بالاخره به سرم زد ، به یکی از بچه ها زنگ زدم با ماشین اومد دنبالم رفتیم اینور اونور ، خیلی جاها سر زدیم ، تو تهرانپارس همه مست بودن ، اصلا نمیدونستن دارن چیکار میکنن ، پارک ملتم همه دنبال دختر بازی بودن ، همه جا هم که جنگ بود ، توپ وخمپاره دوشکا شلیک میکردن ، یه کوچه بود دختر پسرا آهنگ گذاشته بودن و داشتن میرقصیدن ، منم رفتم تو جمعشون یه عرض ادبی کردم ، پایین تر از اون کوچه یه آتیش خیلی بزرگ درست کرده بودن و جمعییت خیلی زیادی دورش بودن ، و اونایی که خیلی از اونا داشتن از رو آتیش میپریدن ، یه دو تا دختر مارو شناختن بعد از گفتمان اسرار زیادی کردن تا منم از رو آتیش بپرم ، البته من خیلی دل و جرات این کارارو دارم ، ولی خوب الان برای من مناسب نیست تا از این کارا بکنم، بگذریم اینا اجبار کردن تا از رو آتیش بپریم ، من اول خلوص نیت کردم بعد دویدم تا از رو آتیش بپرم ، خدا اون روزو برای شما نیاره ، نمیدونید تو اون لحظه پریدن چی به من گذشت ، خدا روز بد نیاره  نمیدونم کدوم نامردی قبل از اینکه من بپرم ، از این کپسولی ها انداخته بود تو آتیش ، من تا پریدم زیرم ترکید ، جون شما انگار رو هوا بال در اورده بودم ، نگو از موج این کپسول که به زیرم وارد شده بود من احساس کردم دارم بال میزنم ، خلاصه پاهام بی حس شده بود ، روتون به دیوار شب تا صبح هم نتونستم دستشویی برم....خلاصه......خواهشن از فردا در مورد مسائل شخصیم سوال نفرمائید......پایان

 

افتادن حمید از روی براوو در فیلم قرنطینه : سر فیلمبرداری قرنطینه بودیم که در فیلمنامه سکانسی وجود داشت که در خیابانی بلند حمید پشت من . ترک موتور براوو بشینه و من مسیری  را طی کنم...اونشب شب بدی برای حمید بود که اتفاقی جالب از نظر من و اتفاقی بد از نظر حمید رخ داد...ما تو زمستون داشتیم کار میکردیم...هوا خیلی سرد بود و بدتر از همه اون سکانس رو به خاطر خلوت بودن خیابون ساعت ۵/۲ نصف شب گرفتن و منم با یک تیشرت نازک داشتم می لرزیدم...حمید از موتور خیلی میترسه...و مودام هی تو گوش من میخوند سجاد تو رو خدا یواش برو...خلاصه کارگردان حرکت داد و من راه افتادم....اول به اسرار حمید خیلی آروم رفتم بعد کارگردان جلوی یه ملت داد زد سجاد چرا یواش میری...من یواش یواش تند رفتم .. هوا هم سرد بود منم با تیشرت داشتم میلرزیدم ....یهو نامرد موتوره رو دور افتاد ...نگو ترمزشم خراب بود...خلاصه با سرعت از روی یه دست انداز پریدم بعد موتور خیلی سبک شد....یه لحظه پیش خودم گفتم ...من که هستم ...موتورم که هست ...یهو عقبو نگاه کردم دیدم حمید لنگ به هوا رو زمین افتاده....خدا رو شکر زیاد آسیب جدی ای ندید....پیام اخلاقی این خاطره این بود که سوار موتور نشید ....اگرم سوار میشید از ترمزهای آن اطمینان کامل داشته باشید......پایان

ادامه خاطرات در روزهای آینده

 

نوشته شده درشنبه بیستم مهر 1387تایم 21:34 توسط امین| |